W E L C O M E
.•:I♥U:•. عاشق بی معشوق .•:I♥U:•.

به عاشق بی معشوق من خوش اومدین
نظر یادتون نره
وگرنه الهی که همتون کچل بشین

.•:I♥U:•. عاشق بی معشوق .•:I♥U:•.

به عاشق بی معشوق من خوش اومدین
نظر یادتون نره
وگرنه الهی که همتون کچل بشین

ود گفتم
دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز میگفتم
لیک با اندو
ه و با تردید
روز سوم هم گذشت اما
بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا میکشت
باز زندانبان خود بودم
آن من دیوانه عاصی
در درونم هایهو می کرد
مشت بر دیوارها میکوفت
روزنی را جستجو می کرد
در درونم راه میپیمود
همچو روحی در شبستانی
بر درونم سایه می افکند
همچو ابری بر بیابانی
می شنیدم نیمه شب در خواب
هایهای گریه هایش را
در صدایم گوش میکردم
درد سیال صدایش را
شرمگین می خواندمش بر خویش
از چه رو بیهوده گریانی
در میان گریه می نالید
دوستش دارم نمی دانی
بانگ او آن بانگ لرزان بود
کز جهانی دور بر میخاست
لیک درمن تا که می پیچید
مرده ای از گور بر می خاست
مرده ای کز پیکرش می ریخت
عطر شور انگیز شب بوها
قلب من در سینه می لرزید
مثل قلب بچه آهو ها
در سیاهی پیش می آمد
جسمش از ذرات ظلمت بود
چون به من نزدیکتر میشد
ورطه تاریک لذت بود
می نشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رویاها
زورق اندیشه ام آرام
می گذشت از مرز دنیا ها
باز تصویری غبار آلود
زان شب کوچک ‚ شب میعاد
زان اطاق سکت سرشار
از سعادت های بی بنیاد
در سیاهی دستهای من
می شکفت از حس دستانش
شکل سرگردانی من بود
بوی غم می داد چشمانش
ریشه هامان در سیاهی ها
قلب هامان میوه های نور
یکدیگر را سیر میکردیم
با بهار باغهای دور
می نشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رویا ها
زورق اندیشه ام آرام
میگذشت از مرز دنیا ها
روزها رفتند و من دیگر
خود نمیدانم کدامینم
آن مغرور سر سخت مغرورم
یا من مغلوب دیرینم ؟
بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او اید
عاقبت روزی به دیدارم
فروغ فرخزاد

نگاهت را قاب میگیرم
در پس آن لبخند که به من شور و نشاط زندگی
بخشید
امروز روز تولد توست
تولدت مبــــــــــــــــارک
خودکارم را از ابر پر میکنم و برایت از باران مینویسم :
نادیا جونم
میدونم از دست من دلگیری...!
اما اومدم بهت بگم که عسیسکم
تولدت مبــــــــــــــــــــــارک
ایشالله ۱۰۰۰۰سال زندگی کنی
دوستت دارم تا همیشه آبجی گلم........................

پس هر گاه احساس تنهایی کردی...
این حقیقت را به خاطر داشته باش...
یک نفر...
یک جایی...
در حال فکر کردن به توست...

امشب
چقدر مرگ به من نزدیک است
چند ساعت است
که انتظارم را میکشد
نفسم را حبس میکنم
تا مرا پیدا نکند

در دلم غوغاست
آتش زیر خاکستر
می سوزاندم چو شمع
ذره ذره ی وجودم را آب می کند
تا کی شعله و زبانه کشد
لب فروبسته و هیچ نگویم از رنج درونم